نامه ای به مادرم!
“من هر کاری میکنم برای تو علامت سواله؟”
نه مادر من، نه عزیز جانم..بنده غلط بکنم. اما شما فکر نمیکنی وقتی سرفه شدید میکنی اجازه دارم بپرسم چرا همچین سرفه میکنی؟
داری ظرف میشوری الآن، بعد از شام خوشمزه ای که پخته بودی و صد البته به کام من من هزاران شام و ناهار دیگه زهر شد..و من چقدر ازت پرسیده ام: میشه من ظرف ها رو بشورم؟ و تو گفته ای نه! چرایش واضح است، کارم را قبول نداری، طولش میدهم، آب هدر میرود.
جمعه صبحی تصمصم گرفتم گردگیری کنم، مگر همین را نمی خواستی؟ چقدر تو و پدر و اریک سرکوفت زدید و متلک پراندید که آفتاب از کدام طرف درآمده و خواسته ات چیست و چه شده؟ که آخر دستم لرزید و آن زیر سیگاری کوچک آبی بدون استفاده را زدم شکاندم و چقدر ملامت شدم.
تفاوت ها زیاد است مادرم..چطور انتظار داری دقیقا مثل تو باشم؟ نمیتوانم، نمی شود! نمیتوانم همه ش عجله کنم و زودتر از همه قرارها حاضر باشم. نمیتوانم قهوه جوش بزرگ را طوری بگیرم که کنار فنجون قهوه نریزد. نمیتوانم وقتی جواب سوالی را میدانم دوباره و صدباره بپرسمش. نمیتوانم فضولی کنم و کنجکاوی نشان دهم. برایم مهم نیس که اگر از کوچه صدایی آمد بدانم کیست و چرا؟
گناه من نیس مادرم که کار اداری و پشت میز نشینی را تحمل نمیتوانم بکنم..در توانم نیست، شما چرا همیشه به این و آن میسپاری که: ورون دنبال کار است و از شغل معلمی بیزار است و دوست ندارد و فلان و بهمان!
گناه من نیست که چیزی در بدنم وجود دارد که چاق میشوم. که بابا اندازه گنجشگ میخورد و من باید به خاطر به اندازه معده ام غذا خوردن زهر بخورم.
سوالی دارم: میدانی و میدانم که چند ماهی است اریک شبها شام نمیخورد، رژیم دارد، خانه نیست، بهتر است نخورد، دیر می آید…پس چرا هی سرکوفتم میزنی که بسه سالاد نخور، بذار واسه اریک، دیگه نخور! بسه….
باور کن مادرم که بعضی چیز ها گفتن ندارد..بعضی رفتارها..بعضی حرف ها! شما مادری، سرور من، عزیزم، زندگیم.. گه بخورم اعتراض کنم، زحمتم را کشیدی، از آب و گل درم آوردی! اما چرا؟ چرا اینطوری؟ چرا یکهو؟



اگر ما نباشیم ، مامانامون انگیزه ای برای زنده موندن ندارن….
مامان خوبی من و شما رو می خواد ، شاید تعریف تو و اون از خوبی کمی با هم متفاوته…
نگران نباش همه چیز درست می شه…پیشنهاد می کنم نامه رو به خودش بده تا بخونه…
نه هرگز، خودش نمیخونه چون مطمئنم ناراحت میشه و من اینو نمیخوام!
البته که متفاوته و من اینو درک کردم!
درست میشه….میشه…میشه!
کلی لذت بردم؛ و کلی همذات پنداری کردم. نمی خوام ناامیدانه حرف بزنم اما به هر حال بعید می دونم امیدی باشه و درست بشه؛ بالاخره هر کسی برای رفتارهاش یه منطقی داره که نمی تونه به همین راحتی دست برداره.
مخصوصا مامان باباها که اساسا آدما و شخصیت های متفاوتی هستن.
من الان خیلی خوشحالم از این که همچین نوشته ای رو خوندم. کم گیر میاد همچین نوشته هایی که سطح واقع بینی توشون اینقدر زیاد باشه.
خسته نباشید خانم معلم!
شما خسته نباشی که وقت گذاشتی و خوندیش! من فقط اون چیزی که تو دلم بود رو نوشتم، بدون ویرایش….نه خب درست که نمیشه، تغییر کمی ممکنه داده بشه، اونم از طرف من! زندگی همینه دیگه، نباید سخت گرفت!
ممنون از لينك
قربون شما!
واقعیت موجود در هر خونه ای رو چه قدر صمیمی و راحت بیان کردی
موفق باشی
مرسی ممنون!
آخی، منم از این مشکلای بغرنج دارمو اصلنم درست نمیشه
درست نمیشه! آدم باید باهاش کنار بیاد!
سلام
به عنوان یک مامان 42 ساله که توی این دنیا فقط یه پسر داره و بس این کامنت رو برات می ذارم .
به عنوان یک معلم که حدود 300 تا جوون زیر دستش دارن وول می خورن دارم این کامنت رو می ذارم .
هر چند مامان ها با هم فرق می کنند .اما یه چیزی توشون مشترکه و اون آرزوهای اولیه اشون هست برای خوشبخت شدن بچه هاشون . و متاسفانه خوشبختی رو فقط در چیزهایی می دونند که در چهارچوب باورهاشون هست . حالا اگه بچه ای توی اون چهارچوب ها جا نگیره به هر دلیلی ( خلاقیت ، تفاوت در دیدگاه ها ، ایده هایی به ظاهر عجیب و غریب و ……. ) ذهن ناخودآگاه مادر به طرفی متمایل می شه که آرزوهاشو اونجا برآورده شده می بینه و بدون اینکه خودش هم بدونه عادت می کنه به یک سری پیش داوری ها ، حرفهای تکراری زدن ، اعمال و رفتاری که اگه خوب بهشون توجه کنی می بینی هیچ تفکر و منطقی پشتش نیست و فقط یک عادت روزانه اس . ولی یه چیزی رو با تمام وجودم بهت می گم و اون اینه که هر چی هم باشی ، به هر جا هم برسی از ته دل دوستت داره . چاقی رو می بینه عصبی می شه چون می خواد پسرش خوش تیپ ترین باشه . اگه رو سالاد تاکید می کنه فقط یه عادت فکریه همین و بس . ولی یه چیز دیگه هم بگم شاید بعضی از کارهای تو شباهت رفتاری به کسی داره که مادر دل خوشی از اون نداره .!! در نتیجه بدون اینکه متوجه باشه بازخورد هارو روی تو برمی گردونه !!! در هر صورت همه ما توی این موقعیت اجتماعی آدم های سالمی نیستیم و در عمق باطنمون خستگی ها و ناراحتی روحی و روانی زیادی وجود داره . باید اینو به عنوان یک جوون قبول کنی . نمی گم برو حرفهاتو بهش بگو چون کار بیخودیه و فایده ای نداره !! ولی فقط می تونی یه کار کنی از ته دل دوستش داشته باشی و کارهاش رو به دل نگیری حتی اگه منظوری داشته باشه .
در ضمن به عقیده و نظرات خودت هم احترام بذار . نگه داشتن ایده های خود و مادر در کنار هم کار سختیه ولی امکان پدیره فقط دل گنده می خواد .امیدوارم با انتخاب های درستی که در زندگی ات خواهی داشت روزی به اوج موفقیت برسی و مادر با دیدن اون موفقیت ها به خودش بباله
سمانه عزیزم، مرسی، برای خوندن و نوشتن حرفات به عنوان یک مادر!
مادرم رو دوس دارم، و همه مادر ها رو هم! درک میکنمش…کاری میکنم که دوس داره! اما خب حق بده بعضی وقتا ناراحت بشم و بهم بربخوره، درست مثل اون که بهش بر میخوره!
قبول دارم مادر آرزوهاشو تو من میبینه، دوس داره من بهترین باشم..اما باید به این فکر بکنه ک آیا من میخوام؟ قبول دارم اونی باشم که اون میخواد؟
عقاید خودم رو دارم، اما عقاید مادرم هم محترمه!
همه حرفات رو هم قبول دارم….
تفاوت سنی هم وجود داره…من 24 ساله با یه دختر 17 ساله یه جور فکر نمیکنم، چه برسه با مادری که کم کم 25 سال از من بزرگتره!
در هر حال..مرسی مرسی مرسی…حضورت رو اینجا دوس دارم!